روایت فیض الله؛ رزمنده ای که دو بار شهید شد

چکیده: یاسوج- ایرنا- عملیات والفجر ۸ حکایت ها و روایت های شنیدنی بسیاری دارد روایت آدم هایی که از سراسر کشور به جبهه آمده بودند تا با دستان خالی به جنگ دشمن بروند و در یک نبرد تاریخی و پیچیده در عمق اروند سیم خاردار و موانع را پشت سر بگذارند و در آن سوی آب به شهر فاو برسند.

به گزارش توازن و به نقل از ایرنا، روزهای پایانی سال ۶۴ به اندازه هر لحظه و ثانیه اش برای بچه های جنگ خاطره در خود دارد. خاطره و روایت بچه هایی که شناسنامه هایشان را دستکاری کرده بودند تا خود را به خط مقدم برسانند و گاهی آرزویشان فقط رساندن یک لیوان آب به رزمندگان بود بچه هایی که با دستان خالی می خواستند به جنگ دشمن بعثی تا دندان مسلح بروند و با همان سن کم عمق اروند را پیموده بودند تا سرود رهایی سر دهند.

بچه هایی که با چنگ و دندان از خاک میهن دفاع می کردند و خیلی هایشان وقتی اسیر شدند نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است و چگونه اسیر شده اند.

روزهای پایانی  سال ۶۴ فیض الله شهلایی و برخی از بچه های هم ولایتی اش در عملیات والفجر ۸ شهید و اسیر شدند. شهدا همانجا در خاک سوزان منطقه عملیاتی ماندند و اسرا  وارد اردوگاه های عراق شدند.فیض الله شهلایی یکی از آنهایی بود که خیلی زود خبر شهادتش کیلومترها اینطرفتر به خانواده اش در روستای باگ پاتاوه در شهرستان دنا داده شد.

فروردین سال ۶۵ پیکر شهدای عملیات والفجر ۸ را به استانهایشان فرستادند و پیکر فیض الله هم به خانواده اش تحویل شد.مراسم بزرگی برای شهدای آن عملیات در شهر یاسوج و روستاهای محل زندگی شهدا برگزار شد مادر فیض الله اشک و خون گریه می کرد برای جوان رشید و تنومندش که پر پر شده بود ،خانواده اش شب و روز نداشتند، خیلی از همرزمان فیض الله اسیر شده بودند اما پسر آنها شهید شده بود.

در تمامی آن شبها و روزهایی که اشک و آه خانواده فیض الله به آسمان می رفت  و در آرزوی یک بار دیدن جوانشان بودند فیض الله جور دیگری و در مکان دیگری آرزوی دیدار با خانواده را در سر می پروراند.

فیض الله اسیر شده بود و در اردوگاه های عراق تحت شکنجه بود و گاهی فاصله اش تا مرگ کمتر از یک قدم می شد اما زندانبانان می خواستند آنها زنده بمانند تا برای تبادل اسرا دستشان خالی نباشد.

نه ماه گذشت و کم کم هم فیض الله به شرایطش عادت می کرد و هم خانواده اش داشتند با شهادتش کنار می آمدند که پیام فیض الله از رادیو پخش شد و خبر به خانواده شهلایی رسیده بود. او گفته بود “من زنده ام وهر کس صدای مرا می شنود سلام مرا به خانواده ام برساند.” همین یک جمله کافی بود تا انتظار در قلب خانواده اش جوانه بزند. از آن پیام چهار سال گذشت و همه چیز مهیای بازگشت اسرا به وطن شد و فیض الله هم بالاخره بعد از تحمل ۵ سال حبس به آغوش خانواده بازگشت.

نام فیض الله شهلایی  را از روی قبر برداشتند و آنجا قبر شهید گمنامی شد و او همیشه امید داشت شاید همانگونه که خودش به آغوش خانواده بازگشته روزی این شهید گمنام هم به آغوش خانواده بازگردد و تا آن زمان این شهید گمنام برای فیض الله شهلایی میهمانی عزیز بود که تمام دلتنگی و غم و شادیهایش را با وی تقسیم می کرد.

او پس از اسارت به زندگی عادی برگشت اما به خاطر جراحاتی که در اسارت دیده بود در چند سال گذشته حال نا مساعدی داشت و بالاخره روز ۱۷ تیرماه امسال در زادگاهش دعوت حق را لبیک گفت و پس از سالها تحمل درد و رنج ناشی از جراحات و شکنجه های دوران اسارت به یاران شهیدش پیوست و در کنار همان شهید گمنام به آغوش حق پیوست.

 داستان زندگی فیض الله شهلایی از همان روزهای آخر ۶۴ تا تیر ۱۴۰۰ حال آدم را منقلب می کند. او اسفند ۶۴ شهید نشده بود اما اسارت ۵ ساله همه ۳۱ سال بعد زندگیش را تحت شعاع قرار داده و جسم و روحش را درگیر کرد تا به یاران شهیدش ملحق گردد. یادش برای همیشه گرامی باد

Share on twitter
Twitter
Share on email
Email
Share on linkedin
LinkedIn
Share on whatsapp
WhatsApp
Share on telegram
Telegram
Share on print
Print

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.