تاریخ : پنج شنبه, ۱۵ خرداد , ۱۳۹۹
2

مهری و مازیار: نیت خوانی های آقای مدیر!

  • کد خبر : 397335
  • ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹ - ۰:۵۰

مگه داری چه کار می کنی که حقوقم میخوای؟ اگه ناراحتی به سلامت، یه آگهی می زنم تو دیوار صد تا منشی می ریزن اینجا خیلی بهتر از تو.”

در مسیر زندگی/داستان های واقعی به قلم روانشناس-۶

در مسیر زندگی روایتی است واقعی از عباس پازوکی نویسنده و روانشناس که تلاش کرده با تغییر نام مراجعین اش، داستان های واقعی زندگی مردان و زنان این سرزمین را از بیرون زندگی آنان و بدون قضاوت برای”عصرایران” بنویسد. روایتی که شاید بتواند به اصلاح اشتباهات و بهبود زندگی خیلی ها کمک کند. روایت واقعی در مسیر زندگی روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ی هر هفته منتشر می شود.

مهری و مازیار: نیت خوانی های آقای مدیر!

ساعت از ۵ صبح گذشته بود که نازنین پس از مرور خاطرات زندگی اش، خوابش برد و پس از چند ساعت از خواب بیدار شد. در حالی که متوجه شد ساعت از ده گذشته و دیرش شده. او امروز جلسه ی مهمی در دفتر شرکتش داشت. با عجله حاضر شد و پس از سفارش های لازم به خانم مهاجری که در منزلش کار می کند، از خانه زد بیرون.

جلوی آسانسور ایستاد و منتظر ماند ، آسانسور که از بالا آمد ناگهان مازیار را داخل آسانسور دید . با هم احوال پرسی کردند و هر دو با سکوت منتظر ماندند تا به پارکنیگ برسند. نازنین که ماشینش در پارکینگ همکف پارک بود خداحافظی کرد و گفت: سلام به مهری خانم برسونید!

بعد از پیاده شدن نازنین، مازیار با خودش گفت: ” سلام به مهری برسونم؟ این یعنی چی ؟ یعنی چی می خواست بهم بگه؟”

مازیار در حالی که هنوز توی فکر نازنین بود، سوار ماشین شد و راه افتاد به سمت محل کارش، درست سر کوچه، علی آقا همسایه ی طبقه دوم را دید. با خودش گفت: ” با حرفی که من دیشب توی گروه زدم حتما الآن علی آقا از من شاکی است و بهتر است روی خودم را آن طرف کنم و رد شوم”. مازیار از شب قبل تو ذهن خودش کلی با علی آقا کلنجار رفته بود و پاسخ های احتمالی او را با خودش مرور کرده بود و به آن ها پاسخ داده بود!

اما علی آقا که با در دست داشتن یک نون سنگک به سمت خانه می آمد وقتی ماشین مازیار را دید، به سمتش رفت و با اشاره سعی در توقف ماشین کرد. مازیار خودش را آماده ی بحث کرد، ایستاد و شیشه ی ماشین را داد پایین.

علی آقا: ” سلام آقا مازیار، صبح شما به خیر، خوبی شما؟”

مازیار: “سلام ، صبح شمام به خیر، ممنون، در خدمتم”

علی آقا: “یه عرضی داشتم بابت بحث دیشب تو تلگرام. من به حرفای شما و خانم خلیلی فکر کردم. فهمیدم حق با شماست. گفتم از همسایه ها عذرخواهی کنم. حالا امشب با خانمم میریم خانه ی خانم خلیلی هم از دلش در بیاریم. ممنون که دیشب راهنماییم کردی.”

مازیار که با تصور دیگری ایستاده بود و توقع یک جر و بحث جدی داشت با شرمندگی گفت: ” خواهش می کنم، شما ببخشید اگر بد حرف زدم ” بعد هم خداحافظی کرد و راه افتاد. حالا در طول مسیر کلی موضوع برای فکر کردن داشت و حسابی ذهنش مشغول بود. مهری که دیشب بحثشان شده بود، نازنین که از دیشب فکر مازیار را مشغول کرده و حالا هم علی آقا که پیش خودش چقدر فکر بد کرده بود دربارش و الان حداقل تو ذهنش شرمنده بود.

با همین افکار رسید به محل کارش و پس از احوال پرسی با خانم رحیمی که یک سال است منشی اش شده، رفت پشت میزش نشست. انگار هیچ چیز بر وفق مرادش نبود. دیشب حداقل یکی دو ساعت دعوای ذهنی با مهری داشته، بعد هم روابط ذهنی با نازنین داشته، بعد هم ذهنش مشغول این بوده که منظور نازنین از اینکه گفته سلام به مهری برسون چیه؟ بعدم علی آقا … تو همین حال و احوال ذهنی بود و ذهنش پر از دعوا و سوالات مختلف بود که منشی تلفن داخلی مازیار را گرفت و گفت: “ببخشید آقای مهندس، وقت دارید بیام یه چیزی بگم؟”

مازیار هم گفت “باشه بیا” اما پیش خودش فکر کرد: ” حوصله ی این یکی رو دیگه ندارم. الان می خواد بیاد بگه اضافه کار من چی شد و بیمه ی ماه قبلم فلان، اگر اینا رو بخواد بگه حالشو می گیرم” تو همین بین، خانم رحیمی در اتاق مازیار را زد و وارد شد. مازیار بدون اینکه تعارف کند منشی اش بنشیند گفت: ” بگو زود، خیلی کار دارم امروز!”

خانم رحیمی هم ایستاده گفت: “درباره ی پروژه ی شهر ری که خوابیده یه پیشنهادی داشتم.”

مازیار که دوباره درباره ی حرف های احتمالی خانمی رحیمی پیشداوری کرده بود، برای اینکه به خودش ثابت کند که به هر حال این منشی به درد نخور است با طرز مسخره ای گفت: ” هه، پیشنهاد؟ تو هم مگه بلدی پیشنهاد بدی؟”

خانم رحیمی با شنیدن حرف های مازیار مردد شد حرفش را بزند یا نزند اما بر خودش مسلط شد و گفت: ” آقای مهندس! من دارم اینجا کار می کنم و در جریان مشکلات مالی پروژه هستم. خواستم کمکی کرده باشم. به نظرم بهتره که سرمایه گذار پیدا کنیم… “
مازیار حرف های خانم رحیمی را قطع کرد و گفت: ” داری غیب می گی؟ من خودم شعورم نمی رسه که پروژه سرمایه گذار جدید می خواد؟ فقط به عقل شما رسیده و آمدی به من یاد بدی؟”

خانم رحیمی که برخورد تند و تمسخر آمیز مازیار را دید، برگشت طرف در و در حالی که به مازیار نگاه هم نمی کرد گفت: “ببخشید مهندس، وقتتون رو گرفتم” . وقتی منشی رفت بیرون، مازیار با خودش گفت: ” تازه از راه رسیده می خواد به من پیشنهاد بده که من چه کار کنم. حقش بود. باید ضایعش می کردم تا بفهمه در حد خودش حرف بزنه. ” هنوز این بخش از حرف های مازیار با خودش تمام نشده بود که این بار به خودش گفت: ” نکنه واقعا پیشنهادی داشت؟ اگر تو این اوضاع بد پیشنهاد خوبی داشت چی؟ مازیار داری چه کار می کنی؟ چرا اینقدر با همه بد رفتار می کنی؟” 

آن طرف تر و بیرون اتاق مازیار، خانم رحیمی با موبایل خودش شماره ی خواهرش را که تازه از خارج کشور به ایران برگشته گرفت و بعد از احوال پرسی گفت: ” سلام آبجی. من با این صحبت کردم، ولش کن، این آدم نیست. اخلاق درست و حسابی نداره که بتونید باهاش کار کنید. بازم خودم می گردم پروژه های بهتر و آدم های بهتر براتون پیدا می کنم که از بابت پولی که میارید وسط خیالتون راحت باشه.”

مازیار هم که از تند رفتن پیشمان شده بود، از سر جاش بلند شد و به بهانه ی اینکه پرونده ای را می خواهد از روی میز منشی بردارد، رفت بیرون تا دوباره سر حرف را با خانم رحیمی باز کند و ببینید چه می گوید.

مازیار گفت: ” خانم رحیمی! این پرونده ی شهر ری رو بده به من، این هفته چند تا جلسه ی مهم درباره ی پروژه دارم ” خانم رحیمی که هنوز از رفتار مازیار ناراحت بود هم زونکن را از کمدش خارج کرد و داد دست مازیار و گفت:” بفرمایید.”

مازیار که متوجه شد خانم رحیمی هیچ حرفی نمی زند و سر حرف باز نمی شود دوباره گفت: ” زنگ بزن مهندس آزاد و مهندس بهمنی هم امروز بیان شرکت، بهشون بگو موضوع جلسه اینه که چند تا سرمایه گذار پیدا شده و باید تصمیم گیری کنیم”  خانم رحیمی باز هم بدون هیچ واکنشی گفت: “چشم”.

مازیار که خودش می دانست سرمایه گذاری وجود ندارد و راهی هم به ذهنش نمی رسد، با شوخی و لبخند گفت: ” ناراحت شدی ؟ راستش من این روزا خیلی اعصابم به هم ریخته، شما به دل نگیر” خانم رحیمی هم گفت: ” نه مهندس، مساله ای نیست، نباید دخالت می کردم. حق با شماست”.

مازیار:” آخه همچین گفتی باید سرمایه گذار جلب کنیم، انگار من خودم عقلم نمی رسه. منم می دونم اما سرمایه گذار از کجا پیدا کنم؟ به این راحتی نیست واقعا.”

خانم رحیمی: ” بله می دونم، منم می خواستم سرمایه گذار پیشنهاد بدم. خواهرم که تازه از خارج کشور برگشته، دنبال اینه که روی چند تا پروژه سرمایه گذاری کنه و مشغول تحقیقه.”

مازیار که تازه فهمیده بود چه گافی داده گفت: ” چقدر خوب، زنگ بزن باهاش قرار بذار بشینیم حضوری درباره ی پروژه صحبت کنیم” اما خانم رحیمی هم که زنگ زده بود به خواهرش و پیشنهادش را کنسل کرده بود، گفت: ” شما که صبح جواب اون طوری دادید، فکر کردم بحث سرمایه گذاری منتفیه، منم به خواهرم گفتم منتفیه، الآن دیگه نمیشه دوباره زنگ بزنم، حالا شب منزل مادرم دیدمش باهاش صحبت می کنم.”

مازیار دوباره گفت و گوی ذهنی اش شروع شد و با خودش فکر کرد که منشی می خواهد تحقیرش کند و به خاطر رفتار عصبی اش مشغول انتقام گرفتن از او و اذیت کردنش هست. ناگهان دوباره عصبی شد و گفت: ” نیازی نیست بعدا باهاش صحبت کنی. تو یک الف بچه می خوای برای من کلاس بگذاری؟ فکر می کنی می تونی از فرصت استفاده کنی منو تحقیر کنی؟ من اراده کنم صد تا سرمایه گذار مثل خواهرت اینجا صف می ایستند! “

خانم رحیمی که برای بار دوم از رفتار امروز مازیار شوکه شده بود گفت: ” به خدا آقای مهندس منظوری نداشتم. گفتم الان زنگ زدم بهش گفتم نه ، دوباره زنگ نزنم، شب باهاش صحبت کنم. وگرنه اینجا رونق بگیره به نفع منه، هم حقوقم سر موقع میشه هم …” حرفای خانم رحیمی تمام نشده بود که مازیار عصبی تر گفت: ” تو الان دنبال سرمایه گذاری که حقوق خودتو ردیف کنی؟ مگه داری چه کار می کنی که حقوقم میخوای؟ اگه ناراحتی به سلامت، یه آگهی می زنم تو دیوار صد تا منشی می ریزن اینجا خیلی بهتر از تو.”

این حرف ها را زد و رفت اتاق خودش و محکم در اتاق را بست. رفت پشت میزش نشست و دوباره شروع کرد به گفت و گوی درون ذهنی و قضاوت از بیرون درباره ی اهداف و نیات دیگران . امروز سوژه ی نیت خوانی هاش خانم رحیمی بود. با خودش گفت: ” چیزی که زیاده منشی هست، منتها نکنه الان تو این وضعیت این بذاره بره؟ اگر بره چی؟ نکنه با خودش لپ تاب رو برداره ببره؟ آره ممکنه الان لپ تاب شرکت رو بزنه زیر بغلش و بره.” فوری از اتاقش آمد بیرون . دید خانم رحیمی نیست و لپ تاب هم روی میزش نیست. با خودش گفت حتما رفته و لپ تابم برده اما هنوز دور نشده، فورا زنگ زد نگهبانی ساختمان و گفت: ” خانم خلیلی رو اگه دیدی جلوش رو بگیر نذار بره بیرون. نگهش دار، زنگ بزن به من تا بیام.”

هنوز چند لحظه نگذشته بود که نگهبان زنگ زد و گفت خانم رحیمی اینجاست و من جلوش رو گرفتم. مازیار با سرعت از آسانسور رفت پایین نگهبانی و خانم رحیمی را دید. گفت: ” کیفت کو؟ لپ تاب رو کجا بردی؟ اول لپ تاب رو بده بعد به سلامت برو” رحیمی که برای بار چندم از رفتارهای عجیب مازیار شوکه شده بود زد زیر گریه و گفت: ” آقای مهندس! لپ تاب چیه؟ من آمدم پایین یه چیزی از تو ماشین بردارم بیام بالا.”

مازیار که خودش هم متوجه شد کیفی دست خانم خلیلی نیست،برای اینکه کم نیارد و پیش نگهبان هم خراب نشود گفت: ” پس تو اون جعبه کادو که دستت هست چیه؟ “

خانم خلیلی هم با گریه گفت: ” آقای مهندس! امروز تولدتون هست. براتون کادو گرفته بودم، تو ماشین جا مونده بود، آمدم بیارمش.”

مازیار که حسابی  احساس می کرد که پیش بقیه ضایع شده است گفت : پس لپ تاب کجاست؟

خانم رحیمی: تو کشوی میزم هست!

چند دقیقه بعد خانم رحیمی در حالی که اشک می ریخت، کیف وسایلش را جمع کرد و برای همیشه از شرکت مازیار خارج شد.

ادامه دارد…

قسمت های قبل:

مهری و مازیار؛ محاکمه ذهنی
مهری و مازیار: چت شبانه
مهری و مازیار: خاطرات خانم خلیلی
مهری و مازیار: داماد معتاد بود…!
مهری و مازیار: پایان زندگی مشترک نازنین و امیرعلی

نبرد سخت(۱): مهران و مادر بزرگ
نبرد سخت(۲): اول گوشی خاموش شد
نبرد سخت(۳): کاش دکترش کمی گوش می کرد!
نبرد سخت(۴): شد، آنچه نباید می شد…
نبرد سخت(۵): غریبانه ترین مراسم تدفین
نبرد سخت(۶): نخستین علائم کرونا، آن هم با اکسیژن نرمال و بدون تب!
نبرد سخت(۷): تو کرونا نداری اما …
نبرد سخت(۸): کاهش ۱۵ درصدی لنفوسیت/ تو کرونا مثبت هستی!
نبرد سخت(۹): مطمئن شدم قرنطینه در منزل بهتر از بستری شدن در بیمارستان است
نبرد سخت(۱۰): با تمرینات ذهن آگاهی بر تنفس و اکسیژن رسانی به بدنم متمرکز شدم (+فایل صوتی آرامش)
نبرد سخت (قسمت آخر): پیروزی

لینک کوتاه : https://tawazon.ir/?p=397335

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تحریریه منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.